مرداد ۵
دیدار شیرین

این چند روز حسابی بهم خوش گذشته، تا حدی که به کل درس و مشق رو فراموش کردم! دقیقا تا روز قبل امتحان هم قراره بهم خوش بگذره، اوضاعی شده! اینجاست که به خودم میگم این وضع بهتر است یا درس؟ و من با کمال پررویی میگم این اوضاع! آخه اصلا مشخص نیست که چند وقت دیگه ممکن تکرار شه.

پنج شنبه صبح رفتم تهران تا به یک قرار دوستانه برسم!

بعد از هماهنگی با ویدای گل، همدیگه رو ساعت ۳ تو انقلاب دیدم و به سمت گلستان حرکت کردیم. خیلی دوسش دارم دختر واقعا باوجود و باانرژیه! کلی در مورد این و اون صحبت کردیم تا رسیدیم به محل قرار!!! بعد از خریدن ۴ تا شاخه رز دم در پاساژ نشستیم تا من یکم خستگی در کنم. چند دقیقه بعد با نیلو تماس گرفتم و رفتیم بیرون سمت در ورودی. لحظه اول که نیلو رو دیدم یه جوری شدم پیوند لحظه های مجازی با واقعیت!!! خیلی اون لحظه رو دوست داشتم. بی نهایت غیر قابل وصفه!

نیلو با خواهر و دخترخاله ها اومده بود و من هم با ویدا، همگی مهربون بودن و باهاشون به راحتی رابطه برقرار کردم و با چند دوست وبلاگستانی هم که بعدا اومدن آشنا شدم. خیلی کم با نیلو صحبت کردم اما خب من به همون هم راضی بودم. ساعت نزدیکای ۶ و نیم بود که ویدا گفت کم کم بریم! دوست نداشتم لحظه خداحافظی برسه اما چه کنم که باید بر می گشتم.

دوسش داشتم! هم خودشو، هم خنده هاشو، هم حرف زدنشو.

بعد از خداحافظی، چون من ناهار نخورده بودم به ویدا پیشنهاد دادم که بریم جایی تا یه غذایی بخوریم خلاصه یه چیزی خوردیم و کم کم از هم جدا شدیم. من رفتم سمت ازادی، همین که رسیدم بلیط گیرم اومد و زیاد منتظر نشدم. ساعت ۳ و نیم، ۴ هم رسیدم خونه.

نیلو بهم قول داده که اخره هفته بیاد پیشم. تا جایی که زمان اجازه میده میخوام همه جاهایی رو که با عکس نشونش دادم ببرمش تا از نزدیک ببینه. ذوق کردم وقتی بهم گفت اومدنش او.کی شده! میدونم تو این فرصت کم، هر ساعت چقد واسش مهمه اما قول میدم که بهش خوش میگذره!

پ.ن: تا کامنتا رو نخونم و جواب ندم تایید نمیکنم. مرسی از لطف همه دوستان. مرسی که به یادم هستین. به یاد همتون هستم و خواهم بود!

مرداد ۱
نمیتوانم اما باید بتوانم :))

سعی کردم تاریخ پست قبلی رو نگاه نکنم! اما نشد. خیلی مسخره ست فک کردم دو روز شده که نیومدم نت. به جونه خودم زیاد سخته

یعنی چی اون وقت؟ یعنی نمیتونم؟! دو روز حداقل دو روز دور از اینترنت باشم؟ خیلی از دوستان هم لطف داشتن درست زدن وسط هدف « تو نمی توانی » من همین جا اعتراف میکنم که واقعا نمی تونم.

سعی میکنم یادم بره که نمیتونم!

امروز صبح اولین امتحان رو دادم، راضی بودم، خدا کنه استاد هم راضی باشه! بعد از امتحان حدودا یه ساعت و خورده ای پیاده کل خیابابونا و مغازه ها رو واسه پیدا کردن یه مارک رژ لب گشتم! فقط یه فروشگاه اون مارک رو داشت اما شماره مورد نظر تو بسته ها و زیر شیشه ویترین یافت نشد! اصلا هم وقت ندارم این همه راه بکوبم برم رشت که آیا پیدا شه یا نشه! اما باید هرجوری شده یکی شو بخرم. قول دادم!

در فکر خریدن یه هدیه خیلی خوشگل هستم، که به مناسب اولین دیدارمون به دوستم هدیه بدم. بعد از چند روز نوع هدیه مشخص شده اما مارک و مدلش هنوز مونده زیاد هم که وقت ندارم، باید یکمی بجنبم، خیلی شُل گرفتم!

باید تا فردا همه کارامو انجام بدم، دلشوره دارم!